....
.......
..
..........................
اینا همش خجالت بود .از چی؟
دیگه گفتن نداره.واقعا نمیدونم چی باید بگم.فقط از همه ی کسانی که میومدن و نا امید برمیگشتن معذرت میخوام که این مدت نبودم.
...
خوب حالا دیگه کمی سبکتر شدم.
تو این مدتی که نبودم خیلی اتفاقا افتاده .نمیدونم از کجا شروع کنم.
قسمت اول:
اهان اول راجع به پست قبلی بگم که قضیه عمل بینیم بود.یعنی کاری که میخواستم بکنم همین بود.دقیقا ششم شهریور بینیمو عمل کردم.زیاد عمل مشکلی نبود اونطوری که همه میگفتن.
فقط روز عمل قرار بود ۹ صبح عمل بشم واسه همین از اول صبح هیچی نخوردم.ولی دکتر دیر اومد وبنده تا ساعت ۶ بعد از ظهر گرسنگی کشیدم و این بدترین خاطره ایه که از عمل دارم .
عمل دو ساعت طول کشید.خیلی راحت بهوش اومدم وبعد از عمل هم اصلا درد نداشتم.فقط تا صبح باید سرمو حرکت نمیدادم وهمینطوری صاف میخوابیدم.اونوخ دو سه بار که تو خواب سرمو چرخوندم یهو یه عالمه خون از بینیم میومد و خیلی میترسیدم وپرستار زود میومد وپانسمان زیر بینیمو عوض میکرد .بعد هم اینکه تا صبح کلی اب خوردم.چون خیلی تشنم میشد هم اینکه خون زیادی از دست داده بودم و هم اینکه باید با دهن نفس میکشیدم ودهنم خشک میشد.خلاصه که الان تقریبا دو ماهه که بینیمو عمل کردم .هنوز چسب روی بینیمه. هنوز خیلی ورم داره .نمیدونم پس کی این ورمش میخواد بخوابه.البته فک کنم دیگه باید چسبو بر دارم ولی هنوز فرصت نکردم برم پیش دکتر چون تازه پریروز از مسافرت برگشتیم...
قسمت دوم:
اره دیگه.جاتون خالی از حدود ده روز پیش خانوادگی(منظورم من و نینی و شوشو هستش)رفتیم مشهدخیلی خوش گذشت .واسه همتون دعا کردم.اونجا هر چی فک کردم کدوم از دوستای وبلاگیم مشهدی بود یادم نیومد که نیومد.خلاصه سه شب مشهد بودیم بعد رفتیم بابلسر .اونجا هم خیلی جای همگی خالی بود .خیلی خوش گذشت.من کلی اسب سواری کردم.خیلی حال داد.ولی این شوشو هی ـ ید تو حال ما بس که غیرتی بازی از خودش دراورد.اما بالاخره منم که کار خودمو کردم .اهان یادم اومد تو مسیر شمال یه جایی تو گرگان شوشو دیگه خسته شده بود گف بریم یه هتلی مسافر خونه ای چیزی تا صب بخوابیمو دوباره صب زود راه بیوفتیم اما از اونجایی که بنده بسیار همسر کاردانی هستم پیشنهاد کردم که یه جا چادر بزنیم که یهو عقدهای نشیم که از چادرمون هیچ استفاده ای نکردیم و از اونجایی که معمولا شوشو در مقابل پیشنهادات ناب بنده هیچگونه مقاومتی نمیتونه بکنه در نتیجه رفتیم یه جایی که حدود ۱۰ -۱۲ نفری اونجا چادر زده بودن و چادرمان را همانجا بر پا نمودیم.خلاصه ما هم یه روفرشی انداختیم زیر چادرمون وتوی چادر هم یه پتو انداختیم زیرمون یکی هم رومون .بعد بارون گرفت .ما هم خیالمون راحت بود که چادره خیر سرمون ضد آبه.البته خود چادره ضد اب بودا ولی چشمتون روز بد نبینه من یدفه نصفه شب بیدار شدم دیدم این طرفم که رو زمینه خیسه خیسه.دیگه حالا فک کن تو اون سرمای نصف شب شمال دیگه اصلا نمیتونستم تکون بخورم.همینطوری چشم دوخته بودم به سقف چادر هی خدا خدا میکردم زودتر صب بشه.این بارونم که تا خود صب بارید.
خلاصه صب که ما خیس اب از چادرمون اومدیم بیرون دیدیم بقیه اونایی که کنارمون چادر زده بودن خوشحال دارن فوتبال بازی میکنن و خانم هاشونم داشتن کنار چادر روی پیک نیک چای درست میکردن و اصلا اثری از بارون روی اونها دیده نمیشد.البته اونوخت بود که فهمیدیم مشکل اساسی از کجاست.این بارونه اونقدرا هم که ما فک میکردیم شدید نبود بلکه اون روفرشی ای که ما زیر چادر انداخته بودیم همه ابهای اطراف رو به خودش کشیده بود و به داخل چادر منتقل کرده بود.البته خوب ما فک میکردیم که حتما زیر چادر هم ضد آبه.دیگه به اونجاش فک نکرده بودیم. بعد هم همه پتوهای خیس رو با بخاری ماشین خشک کردیم وبه قول گیلاسی بخاری ماشین رو به فاک دادیم.
بعد از شمال هم از جاده چالوس رفتیم تهران و توی راه جاتون خالی یه اش دوغی خوردم که خیلی چسبید.یه شب هم تهران خونه داییم اینا خوابیدیم.هی به شوشو گفتم من با یکی از دوستام که تهرانه کار داشتم حالا که اینجاییم بذار بهش زنگ بزنم باهاش قرار بزارم .ولی شوشو گف وقت ندایم وباید زود بریم(منظور از دوستم شرور جونم بود .وبلاگ بردیا پسر خوشگل مامان.چون فقط شماره اونو داشتم.بالاخره که شرور جون اینبارم قسمت نشد همدیگرو ببینیم.ایشالا... دفه ی بعد) وصبح هم کمی اینطرف و اونطرف خرید کردیم و ظهرش هم راه افتادیم به سمت اصفهان .یه شب هم در اصفهان خوابیدیم و صبح روز بعد هم به سمت ولایت خودمان حرکت نمودیم وهم اکنون پس از یک نصفه ایرانگردی از خونه ی مامان اینا در خدمت شما هستم.
قسمت سوم:
و اما دلیل این غیبت طولانی که خیلی مفصله ومن یه اشاره ای بهش میکنم .در درجه اول به علت زلزله ای که یه روز صبح در خانه ی ما اتفاق افتاد و یه اجر از سقف افتاد رو سر شوشو و یهو پیش خودش فک کرد که من چرا همیشه نصفه شبا پشت کامی هستم و ایا دارم با کی اینچنین مرموزانه میچتم ایا؟ و از اونجایی که خودتون دیگه همه ی مردا رو میشناسید زلزله به اتاق کامی سرایت کرد و به دنبال ان سیل عظیمی کامی و متعلقات ان را با خود بــــــــــــــــــــــــــــــــــرد.
وپس از ان هم تا کنون به دلیل قطعی تلفن که البته ربطی به اون قضیه نداره و همش از بی حوصلگی شوشو در پرداخت قبض ناشی میشه و پس از اون هم، به دلیل تشریف بردن اینجانب به مسافرت ،از خدمت در حضور شما معذور بودم.و هم اکنون هم دارم از خونه ی مامی اینا با کامی داداشی اپ میکنم.
قسمت چهارم:
نمیدونم داداشی این اسمایلیاشو کجا گذاشته .هر چی میگردم پیداشون نمیکنم.
قسمت پنجم:
خوب دیگه فک کنم تا حدی جبران چن وقتی رو که نبودم کردم.ایشالا... اپ بعدی از خونه ی خودمون .پس فعلا قربون همگی.
|